پارت سی و پنجم :

زمانی که چشم باز کردم در درمانگاه بودم. به دستم سرم وصل شده بود و هیچ‌‌کس بالای سرم نبود. صدای علی را از بیرون اتاق می‌‌شنیدم:
ـ آقای دکتر حالش چطوره؟
ـ این خانم به نظر می‌‌رسه مدت طولانی جایی حبس شده.
ـ بله، همین‌‌طوره. یه نفر زندانیش کرده بود. منم یه کم دیر رسیدم.
به حال خودم دل سوزاندم که در آن شرایط بد و شرم‌‌آور گیر افتاده بودم. بغض به گلویم چنگ ‌‌زد و اشک بی‌‌محا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • f_j

    1

    سلام ممنون از نویسنده عزیز برای این رمان زیبا، به نظرم علی نباید به مادرش میگفت ممکنه الان مادرش خیلی نگران بشه نذاره که دیگه بره سرکار تا یه مدت،

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. ممنونم از لطفت. علی با توجه به شناختی که از روحیه دل آرا پیدا کرده بود ماجرا رو به مادرش گفت. نمی خواست دل آرا دوباره تو دردسر بیفته.

    ۲ سال پیش
  • ماه و نگهبان ماه

    0

    لذت میبرم از خوندنش

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    حتما آقا علی بهشون گفت تا بیشتر مواظب باشن یا اونو از کار برکنار کنن امیدوارم به دل نگیره باعث کینه وناراحتی بین اونها بشه

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    دل آرا زود جوش میاره. کار دست خودش داد 😍

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    راستی نویسنده جون عالی بود ممنون

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیت عزیزم 🙏❤

    ۲ سال پیش
  • تارا

    0

    خیلی خوب مرسی عزیزجان

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    زنده باشید عزیزم 🙏❤

    ۲ سال پیش
  • ازیتا

    0

    وای واقعا عالی مثل همیشه ودیگر رومانهای زیبا یتان😘😘😘

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. لطف دارید 😘❤

    ۲ سال پیش
  • طاهره

    0

    عالییه

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ۲ سال پیش
کپی شد!