پارت سی و چهارم :

به زور خشمم را فرو خوردم و با لبخندی تصنعی جواب دادم:
ـ حتماً. اما قبلش اجازه می‌‌دی برم سرویس بهداشتی؟ الآن یه ساعته خودمو نگه داشتم.
با صدای بلند خندید و به سویی اشاره کرد:
ـ برو عزیزم. اونجاست. فقط زود بیا. تو اون اتاق منتظرتم.
خوشبختانه موبایلم توی جیب مانتویم جا مانده و روی سایلنت بود. زود داخل سرویس رفتم و در را قفل کردم. در مدتی که خودم را در اینجا حبس می‌‌کردم باید ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریبا

    0

    وای حالم از این کارگردان بهم خورد اه اه چندش

    ۱ سال پیش
  • زری

    0

    ای جووونم عالی

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    فدات گلم ♥️

    ۲ سال پیش
  • ماه و نگهبان ماه

    0

    لذت خوندن یه داستان به اینه که لحظه به لحظه باهاش زندگی کنی تو خود داستان حضور داشته باشی خصوصا اگه زیبا باشه مثل داستان شما نویسنده عزیز

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم از لطفت. خوشحالم رمان رو دوست داری و با شخصیت‌ها ارتباط خوبی برقرار کردی 😍❤

    ۲ سال پیش
  • محمدپور

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    سلام نویسنده جون عالیه عالیه ممنون از پارت هدیه واقعا خوشحالم کردین حداقل میدونم براش مشکلی پیش نیومده وحضور یک مرد قابل اعتماد در هر مرحله ای از زندگی لازم هست ما برای سرزنش ازبی فکری میگیم

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم عزیزم. بله، مرد قابل اعتمادی مثل علی تو زندگی دل آرا شدیدا لازمه 😍♥️

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    الان محو میشه تو افق علی اون گرفته خوب الان بیشترفشارمیفته ازاین همه هیجان🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌😍

    ۲ سال پیش
  • طاهره

    0

    سلام رمان های شما خیلی قشنگ هست

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم ♥️

    ۲ سال پیش
  • طاهره

    0

    این رمان هم مثل عطر روز های زوج بازمیشه؟ خیلی دوسشون دارم

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. رمان جاذبه روزهای فرد ساعت ۱۹ رایگان می‌شه.

    ۲ سال پیش
  • ماه و نگهبان ماه

    1

    عزیزم خوشحال شدم که واسش اتفاقی نیفتاد منم باهاش اونجا گیر افتاده بودم

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    در واقع همه با دل آرا تو دفتر سینمایی گیر افتاده بودیم 😍❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!