پارت بیست و هفتم :
یک صبحی که هیچ وقت تمام نشود. ایوب باز هم پیام داده بود:
_ کجایی؟ چرا جوابم نمیدی عصبیم نکن!
کاش میتوانستم تمام حسم را به حروف تبدیل کنم و بعد از حروف کلمه بسازم و بعد کلمات را به هم بچسبانم و آنگاه جملهی دلخواهم را به او بگویم. جملهای که بتواند تمام حسم را به او منتقل کند؛ بدون آن که بار دیگر بخواهم برایش چیزی توضیح بدهم.
افسوس چنین جملهای نبود؛ اما میخواستم حرف بزن

لطفا صبر کنید...

اسرا
3ایوب کجا بودمسله این است🤔