جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت بیست و چهارم :
فرگل جاخورده به علی مینگریست. وقتی از شوک حضور او درآمد با اخمی تند گفت:
ـ چرا باید باور کنم؟ با چشمای خودم دیدمشون!
علی با لحنی جدی اما ملایم لب به صحبت گشود:
ـ دلآرا خانوم دوست چندین سالهی شماست. این دوستی به چه دردی میخوره وقتی اونقدر بهش اعتماد ندارید که بدونید به خاطر باز کردن گره زندگی دوستش کافه رفته بوده نه آدمی که هیچ ارزشی براش نداشته؟
فرگل سکوت کرد و
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
یکتا
0عالی خسته نباشی
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. سلامت باشید ♥️
۲ سال پیشآمنه
0سلام نویسنده جون خیلی خوب بود نمیدونم جایی از نظرها گفتین ترحم ودلسوزی هست اگر اینطور باشه به نظر من دل آرا خیلی صدمه میبینه آخه داره احساسی بهش پیدا میکنه ای کاش کسی دلش نشکنه
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
سلام عزیزم. علی تو اون لحظه با ترحم به دل آرا نگاه کرد نه اینکه کل احساسش به دل آرا این باشه 😍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

F
0خوب