جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت بیست و پنجم :
عمه با دیدن من شروع به ناله و نفرین کرد:
ـ خوب بود عمه جون! حالش از من و توام بهتر بود. این دخترهی خیرندیده الآن زنگ زد گفت از امیر حسین میخواد جدا شه حال سرهنگم بد شد!
بر جا میخکوب شدم! امیرحسین و مریم کاملاً عادی به رستوران آمده بودند... انگار زوجی خوشبخت و آرام بودند. مگر ممکن بود؟... زود به طرف سرهنگ دویدم. روی مبل افتاده و دستش را در هوا نگه داشته بود:
ـ هول نکنید! من حالم
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
💜
۱ سال پیشفروزش
1عالی توپ درجه یک
۱ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🧡💜
۱ سال پیشفاطمه
1اگر گوشیش شکسته بود و دست علی بود ک تعمیرش کنه چجوری بعد از اون اتفاق میلاد زنگ زد به دل ارا خبر داد خونه نمیاد اون شب گوشی نداشت ک
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. اصلاح شد 🙏♥️
۲ سال پیشارامش
0چرا پارتای بعدی باز نشدههههه
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
پارت ها مشکلی ندارن. احتمالا اتصالتون ضعیف بوده.
۲ سال پیشطاهره
0قشنگه
۲ سال پیشمممم
0خوب
۲ سال پیشخانم فقیه
0خیلی خوب بود
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

صدف
0خیلی جذابه