جاذبه به قلم راضیه نعمتی
پارت بیست و سوم :
نگاهم سمت مریم کشیده شد که به آرامی قاشق غذا را درون ظرف غذا فرو برده و به شدت در فکر فرو رفته بود. دختر ناز و مهربانی به نظر میرسید و امیرحسین واقعاً دوستش داشت ولی حس میکردم یک غمی در نگاهش بود که نمیتوانست پنهان کند... یک لحظه دلم گرفت. چقدر جای علی میانمان خالی بود!... به نظر میرسید حس من و سرهنگ مشترک بود چون همان لحظه آه از نهادش برخاست و با لحنی پر از افسوس گفت:
ـ کاش علی
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

راضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏💜🩵
۱ سال پیشفاطمه
0عالیه
۲ سال پیشمریم
1عالیه
۲ سال پیشراحله
0عالیه
۲ سال پیشآذر
0مرسی 😊
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم 😍
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
چرا خاک تو سرش؟!! مگه چی کار کرد طفلکم؟
۲ سال پیشآذر
0خیلی تابلوئه و کارای خنده آوری میکنه😂
۲ سال پیشمهری
0رمان بسیار جالب وآموزنده ای برای جوانان هست.
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. زنده باشید 🙏♥️
۲ سال پیشآمنه
0سلام ممنون واقعا عالی نویسنده جون میگم علی قرار زن نگیره اما بدجور دل باخته همه جا پیدا میشه ودرباره مریم دوری خانواده سخت هست اما خودش قبول کرده بود پس بیجا میکنه الان اخم و تخم وشکایت کنه
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. در مورد علی، اون می دونست دل آرا چقدر داره به خاطر فکر اشتباه فرگل در مورد خودش اذیت می شه و از اونجایی که قلب مهربونی داره اومد بیمارستان میونه شون رو اصلاح کنه.
۲ سال پیش
راضیه نعمتی | نویسنده رمان
و در مورد مریم، اولش عاشق امیر حسین شده بعد مسافت رو ندیده و حالا گرفتار شده 😍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0خیلی قشنگه و قلم خوانایی دارن منکه راضی ام ازش ♡