پارت نود و هفتم :


- این بار دیگه خیلی دیره، چه طور تونستی این کارو باهام بکنی؟
- ولی تو حتی من و یادت نمیاد...
دست هام رو به شدت پس زد و بدن متزلزم رو از خودش دور کرد، در حالی که روی زمین سقوط کردم، نخواستم سر بلند کنم نگاهش رو با کوهی از ناامیدی و سرزنش و عذاب ببینم در حالی که می دونستم تموم وجودش داره از هجوم احساسات مختلف می لرزه و فریادش هیچ کدوم از دردهاش رو پنهون نمی کنه.
- از گذشته فقط یه س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • .

    1

    مرا کمی بیشتر دوست داشته باش چرا که حس میکنم پایان غم انگیزی خواهم داشت

    ۱ سال پیش
  • تارا آرام

    1

    همیشه به پایان این سری رمان که نزدیک میشم همزمان به مرز زار زدن هم نزدیکتر میشم

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    4

    به زور نزاشتم اشک از چشمم نیوفته.

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    4

    😢😢😢😢😢😢😢

    ۲ سال پیش
  • یاسمن

    5

    وای چه دردناک😟

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️