پارت نود و ششم :
بی اختیار ترسیدم و رعشه ای تموم بدنم رو گرفت، بدون اینکه به واکنشش توجه کنم به سرعت روم و برگردوندم و با دو خودم رو به پشت سطل زباله ای که نزدیک ترین چیز به راه فرار بود رسوندم.
چند لحظه بعد صدای قدم هایی رو که پشت سرم اومدن، شنیدم.
با فهمیدن اینکه داره به سمت سطل زباله میاد، از صدای قدم ها جهتش رو تشخیص دادم و از اون ور با احتیاط جا به جا شدم.
بعد از رفتنش بیست دقیقه طول کشید که ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
مرمر
3بالاخره یادش اومد
۲ سال پیشVenus
4سه فصل این رمان جزو بهترین رمان هایی بود که خواندم...واقعا عالی...قلمت مانا ...بسیار لذت بردم...این فصل هم دیگه داره تموم میشه...بی صبرانه منتظر آخر داستان هستم
۲ سال پیشسهیل
2آخه💔❤️ 🔥 بسیار غم انگیز بلاخره حافظه ش برگشت خیلی خوب نوشتید طوریکه حس میکنم خودمم شخص سوم رمانم..دمتون گرم
۲ سال پیشر
3رویا عزیزم رنگ خوشبختی ندیدی.عالی نوشتی قلبم برا رویا و رایان درد گرفت
۲ سال پیشمن منتظر ۳ این رمان
3وای این رمان عالی من ۱و۲ این رمان خوندم خیلیگشتم تازه پیدا کردم این فصل آنلاین یا فایل شد تو خدابگید چطوریه خیلی این رمان قشنگه
۲ سال پیشKia
5عجیب دردناک و در عین حال زیباست...طوریه که انگار هر لحظه اونجا حضور داری و همه چیز رو توی عمیق ترین حالتش حس می کنی، قلم نویسنده فوق العادست مرسی💔
۲ سال پیشنسترن
3خیلی غم انگیزه🥺😥
۲ سال پیش....
2گریه ام گرفت 🥹🥲
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

تارا آرام
2درسته خیلیا میگن پایان خوش، اما من به نظرم پایان خوش برای این داستان ممکن نیست، یعنی به نظرم پایان خوش کل داستانو غیر واقعی میکنه...هعیییی