پارت نود و پنجم :

همراه با سردرد و صدای تیک تاک اعصاب خوردن کن ساعت انگار توی سرم بمب منفجر شده بود، پلک هام رو محکم روی هم باز و بسته کردم و شقیقه ام رو فشار دادم.
با احساس سوزش توی اون یکی دستم که زیر وزن بدنم داشت له می شد، خواستم تکونش بدم که نتونستم و با کشش کوتاهی دوباره به مبل کوبیده شدم.
با سرعت چشم هام رو باز کردم و با تکیه گاه قرار دادن دست آزادم از روی کاناپه ای که روش انداخته شده بودم، خواس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تارا آرام

    2

    اع رایان جون تشریف فرما شدنننن!!!!

    ۲ سال پیش
  • فیونا

    4

    آندره و بقیه خانواده ی رایان می دونن رویا زنش بوده دیگه؟

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    3

    یه آدم چقد میتونه بد بخت باشه آخه😑

    ۲ سال پیش
  • ..

    5

    دوست داشتم همیشه با ایدن بمونه 🫠💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!