پارت نود و پنجم :

همراه با سردرد و صدای تیک تاک اعصاب خوردن کن ساعت انگار توی سرم بمب منفجر شده بود، پلک هام رو محکم روی هم باز و بسته کردم و شقیقه ام رو فشار دادم.
با احساس سوزش توی اون یکی دستم که زیر وزن بدنم داشت له می شد، خواستم تکونش بدم که نتونستم و با کشش کوتاهی دوباره به مبل کوبیده شدم.
با سرعت چشم هام رو باز کردم و با تکیه گاه قرار دادن دست آزادم از روی کاناپه ای که روش انداخته شده بودم، خواس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تارا آرام

    2

    اع رایان جون تشریف فرما شدنننن!!!!

    ۲ سال پیش
  • فیونا

    4

    آندره و بقیه خانواده ی رایان می دونن رویا زنش بوده دیگه؟

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    3

    یه آدم چقد میتونه بد بخت باشه آخه😑

    ۲ سال پیش
  • ..

    5

    دوست داشتم همیشه با ایدن بمونه 🫠💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️