پارت نود و سوم :

سوزش گلو و چشم هام همزمان با ریختن چند قطره اشک، درد تک تک استخون هام، ضربان شدید قلبم همراه با سردرد شدید...
صدای گریهٔ آندریا و حرف های ایدن...
همه شون خبر از هوشیاریم می دادن اما توان باز کردن چشم هام رو نداشتم.
- نترس عزیزدلم چند بار بهت بگم از خوشحالی غش کرد؟ مگه ندیدی تو فیلم ها وقتی آدم ها اتفاق خیلی خوبی براشون میفته از هوش میرن؟...
- ن... نه، وقتی می میرن از هوش می... میرن.<

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مرمر

    0

    🥺🥺

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    3

    رویا 💔❤️ 🔥

    ۲ سال پیش
  • ...

    1

    یه پایان خوش بنویس بعد اینهمخ سختی با رایان

    ۲ سال پیش
  • ر

    2

    ای وای رویای بیچاره بدبختیاش تمومی نداره

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    0

    😢😢

    ۲ سال پیش
  • Sozi

    3

    زندگی واقعی💔

    ۲ سال پیش
  • مهیا

    9

    نویسنده عزیز از این دختر دیگه بکش بیرون واقعا دیگه بسشه طفلکی 🥲💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!