پارت نود و دوم :
به ساعت نگاه کردم که از هشت گذشته بود اما خبری از ایدن نبود، یکم نگران کننده بود چون هیچوقت دیر نمی کرد، شاید اتفاقی براش افتاده بود.
گوشیم رو برداشتم تا بهش زنگ بزنم که صداش رو شنیدم و بی خیال شدم.
- سلام...
- سلام.
جوابم رو نداد، احساس می کردم کل راه رو تا اینجا دویده چون نفس نفس می زد و پیشونیش خیس عرق شده بود، با طمأنینه روی صندلی روبروم نشست و با یکی از دستمال ها رطوبت
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

صحرا
2مریضیش چیه فکر کنم تا دو ساعت دیگه بفهمم