پارت نود و دوم :


به ساعت نگاه کردم که از هشت گذشته بود اما خبری از ایدن نبود، یکم نگران کننده بود چون هیچوقت دیر نمی کرد، شاید اتفاقی براش افتاده بود.
گوشیم رو برداشتم تا بهش زنگ بزنم که صداش رو شنیدم و بی خیال شدم.
- سلام...
- سلام.
جوابم رو نداد، احساس می کردم کل راه رو تا اینجا دویده چون نفس نفس می زد و پیشونیش خیس عرق شده بود، با طمأنینه روی صندلی روبروم نشست و با یکی از دستمال ها رطوبت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صحرا

    2

    مریضیش چیه فکر کنم تا دو ساعت دیگه بفهمم

    ۲ سال پیش
  • رایان

    0

    ...

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    3

    آخه رویا💔💔 واقعا خسته نباشی دمت گرم که تا اینجا دووم اوردی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️