پارت نود و یک :
با دستش آندریا رو هول داد عقب و قیافهٔ مظلومی به خودش گرفت.
- عوضیا می خواستن سلاخیش کنن بخورنش، چشمم که بهش افتاد احساس کردم روح ننه بزرگم توش دمیده وجدانم اجازه نداد بکشنش برای همین آوردمش به عنوان حیوون خونگی بزرگش کنم، نمی دونی تو فرودگاه چه مصیبتی کشیدم...
یه تای ابروم رو بالا انداختم و با تأسف گفتم: واقعاً انقدر احمقی یا فقط می خوای اعصاب من و خورد کنی؟
لبخند دندون نمایی
لطفا صبر کنید...

مریم
0عالی بود