به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت صد و یک :
ناگهان از جا برخاست. ترسی ناخودآگاه به جانم افتاد و یک قدم به عقب رفتم. نگاه خشمگینش را دوخت به چشمانم، چشمهایی که مثل خون جوشیده میزدند بیرون. با خشم داد زد: «اگر حالش خوب نباشه، میخوای چیکار کنی؟!»
ناشیانه، ولی با تهماندهای از غرورم گفتم: «باهات ازدواج نمیکنم.»
الک با نیشخند از تخت پایین آمد. قدم برداشت، و فاصلهی میانمان را با دو گام بلعید. بازویم را گرفت. چنگ زد. حس Ú
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
0بسیار عالی بود قلمت همیشه بدرخش نویسنده عزیز 🌹
۲ سال پیشنشمین
0ن ب اون همه کشت و کشتار ن ب این آب و برف بازی با این کار شون لبخند ب لبم اومد
۲ سال پیشلیانا
1رمان اصلا باز نمیشه قفله هر چه قدر بروزرسانی میکنم بازم باز نمیشه
۲ سال پیش_
1عالیه فقط نمیدونم چرا با اینکه برنانه رو دارم اما میگه باید برای ادامه اپو نصب کنم
۲ سال پیشلیلا
2بعد از کلی پارت که ناراحت شدم تو این پارت لبخند زدم امیدوارم ادامه دار باشه
۲ سال پیشAa
0🙏🌹
۲ سال پیشآمنه
2بعد از کلی شکنجه وگریه این همه پارتها این پارت خوشحال بودند امیدوارم آرامش قبل طوفان نباشه خیلی خوب بود
۲ سال پیشزهرا
1با۵۹ سال سن مثل بچه ها رفتار میکنید 😂نچ نچ
۲ سال پیشفاطمه زهرا
1اخیی،پارت باحالی بوددد
۲ سال پیشم.ر
0زیبا 😃
۲ سال پیشفیونا
2آخی! عین بچه ها به هم می پرن... اصلا این کارا بهشون نمیاد😂 زیبا بود🧸❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دنیا
0این حجم از لطافت بین بچه ها یکم برام عجیبه😂 ولی خب بایدم بعد از اون همه سختی اینجوری بشن دیگه🤷🏼 ♀️❤️