به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت پنجاه و سوم :
سیریوس بالاخره ساکت شد و در آرامش بقیهی مسیر را پیمودند. مارتین تا چشمش به کلبهی خودشان افتاد، به حالی دست پیدا کرد که تا آنموقع برایش ناشناس بود. از دور هم که نگاه میکرد میتوانست تمام خاطراتی که آنها را اینجا گذرانده، مرور کند. اینجا یادوارهی خوبی در بر داشت.
به قسمت جلویی کلبه که رسید و جادهای که روزگاری به میدان میرسید، یاد روزی افتاد که برای جشن انتخاب کنندهها به
لطفا صبر کنید...
