پارت ده :

-خب اینم داروخونه اسمش و بگو.
بزاقش را بلعید چه می‌گفت؟ یاد داروهای مهسا افتاد:
-امپروزلام...دایجستیو.
هاویار چشم باریک کرد سرش را تکان داد:
-احیانا اینا برای معده درد نیست؟
مردک فضول با لبانی از هم باز شده جواب داد:
-چرا...چرا...!
هاویار ابروی هشتی اش را بØ

با احترام، به اطلاع شما می‌رسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • خوبه

    0

    خوبه خواندن رمان

    ۲ سال پیش
  • آوا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • رها

    0

    به نظرم این رمان آموزنده و اجتماعی هست ،از نویسنده محترم به خاطر قلم زیبایش ممنونم

    ۲ سال پیش
  • شهره احیایی | نویسنده رمان

    درود بر شما دوست محترم. سپاسگزارم🌸

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️