پارت سی و ششم :

- نگران نباش، اتفاقی براش نمیوفته...
حتی خودمم به حرف خودم اطمینان نداشتم، و ظاهراً مهردادم همین احساس و داشت چون به جای آروم شدن شروع کرد به شکستن قلنج انگشتاش.
حالا که سیاوش رفته بود چیزی جز سکوت و حس نمی‌کردیم. نه صدای پرنده و حیوونی درکار بود، نه حتی باد و خش خشی، در واقع همه‌جا بیش از حد ساکت به نظر میومد.
- میلاد...
- بله...
- اگه امشب همه‌چی ختم به خیر بشه نذری می‌دم!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    بجای ویبره رفتن برین دنبال مهدی بگردین 🙏

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    2

    خیلی خیلی عالی بود خسته نباشید ممنون

    ۱ سال پیش
  • Mobin

    2

    بسیار عالی و جذاب ♥️

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم 🥰❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️