پارت هشتاد و یک :

نفس عمیقی کشیدم تا بتونم آرامشم رو حفظ کنم، بعد با لبخند کاملا مصنوعی گفتم:
-برم به کوهیار زنگ بزنم ببینم کجاست؟ میاد اصلا؟!
به اتاق پناه بردم و روی مبل نشستم و زانوهام‌و داخل شکمم جمع کردم.
سرم‌و گذاشتم رو پاهام و با خودم فکر کردم یعنی پندار انقدر نامرده؟
خودم جواب خودم رو دادم. چرا نباشه؟ مگه من انقدر زود عاشق پندار نشدم؟ شدم دیگه!
اگه عاشق نشدم پس چرا دلم می‌خواست ح

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    وقتی از مردا سوال میپرسیم میشیم شکاک ولی وقتی چیزی نمیگیمم مردا شاکی میشن که چرا ازم نپرسیدی و بریدی و دوختی خدایا این چ موجودیه خلق کردی؟؟؟🤔🤔🤔🤔

    ۸ ماه پیش
  • آمنه

    0

    نمیدونم چرا نمیتوانم به پندار اعتماد کنم من که میگم مهوا حداقل به خاطره خودش ودلشکستگی از گذشته اش باید حداقل پندار رو تعقیب می کرد شاید مادر مهوا با پدر پندار باهم بودند آخه بیان نکردین که اون کیه

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    0

    عالییی .ولی کوتاه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️