پارت سی و سوم :

گل نسا
آفتاب رفت،دلم مثل سیر و سرکه میجوشید،هنوز ارباب از چیزی باخبر نشده بود و ساعت ۶ صبح بود،تو اتاق نشسته بودم و به سو سوی چراغ داخل اتاق چشم دوخته بودم که در باز شد و فخرالزمان وارد شد:
_گل نسا،کجای؟
جای که نشسته بودم تو دید قرار نداشتم بخاطر همین از سرجام بلند شدم و فخرالزمان رو تو چارچوب در دیدم:
_بله خانم بزرگ،کارم داشتی؟
از ترس به خودم میلرزیدم،با صدای محکمش جوا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهدیه

    00

    عالی خیلی قشنگ بود

    ۲ هفته پیش
  • شاپرک

    00

    حتما میگ بیا زنی که من میگمو برای خان بگیریم.دخترخالهههه😑

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.