پارت یازده :

ولادیمیر که تازه از ماجرا سر در آورده بود به شدت عصبانی شد. دست‌هایش را مشت کرد و فکر کرد که باید هر چه زودتر به دنیای خودش باز گردد. او باید با نبودش در طبقه‌ی زیرین جلوی این حمله را می‌گرفت. آقای نخود هر آش در سکوت به خشم این پسر کوچک نگاه می‌کرد که برخاسته بود. ولادیمیر با قدم‌های بزرگ و خشمگین به سمت خروجی اتاق به راه افتاد؛ اما پیش از خروجش، در باز شد و دو کودک دوقلو با کلی سر و صدا وا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    🫢نمیتونی حدس بزنی بعدش چی میشه ولادیمیرواقعاجادومیشه

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    😍😍😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️