پارت دوازده :

اسبش را با سرعت می‌راند و او را به سمت جنگل مرموز ممنوعه هدایت می‌کرد. طوطی مزاحم هم به دنبالش می‌آمد و مدام همان سخنش را تکرار می‌کرد:
- باور نمی‌کنم! باور نمی‌کنم!
وقتی به نزدیکی جنگل رسید می‌توانست قامت کوچک ولادیمیر را ببیند که در حال وارد شدن به آن‌جا بود. هراسان و دلواپس فریاد کشید:
- نه ولادیمیر به اون جنگل نزدیک نشو.... برگرد پسر!
ولادیمیر که صدای او را شنید سعی کر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    واقعانگرانشم ولادیمیرپسره ی کله شق

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    به خیالش می‌خواد فرار کنه...😒

    ۳ سال پیش
کپی شد!