پارت دوازده :

اسبش را با سرعت می‌راند و او را به سمت جنگل مرموز ممنوعه هدایت می‌کرد. طوطی مزاحم هم به دنبالش می‌آمد و مدام همان سخنش را تکرار می‌کرد:
- باور نمی‌کنم! باور نمی‌کنم!
وقتی به نزدیکی جنگل رسید می‌توانست قامت کوچک ولادیمیر را ببیند که در حال وارد شدن به آن‌جا بود. هراسان و دلواپس فریاد کشید:
- نه ولادیمیر به اون جنگل نزدیک نشو.... برگرد پسر!
ولادیمیر که صدای او را شنید سعی کر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    واقعانگرانشم ولادیمیرپسره ی کله شق

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    به خیالش می‌خواد فرار کنه...😒

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️