دومینو به قلم آزاده دریکوندی
پارت بیست و سوم :
ماشین بالاخره توقف کرد و او پیاده شد. ایستاده بود وسط خیابانی که راننده گفته بود اینجا همانجایی است که توی کاغذ نوشته بود!
نگاهی به ساعت مچیاش انداخت که عقربههایش هر لحظه داشتند به ساعت یک بعدازظهر نزدیک میشدند. هوا گرم بود و ویولت به این همه لباسی که به خاطر قوانین حجاب پوشیده بود عادت نداشت.
آفتاب مستقیم توی صورتش میخورد و صدای قیژ قیژ موتورها اعصابش را توی این گرما بیش
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😂😂😂
۲ سال پیشهدی
0ایشالله سهند هم زندگی راحتی داشته باشه😍
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
امیدوارم🤲🏻
۲ سال پیشماهرخ
0خوب
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚
۲ سال پیشمهشید
0💖
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ سال پیشmoon
0به به ماجرا داره جالب و جالب تر میشه
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍
۲ سال پیشفاطمه
0یعنی میتونه سهند پیدا کن ؟ ایکاش پدر حسام درمورد سهند یه چیزی بگه 🤲
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
امیدوارم تا الان پارت های به جا مونده رو تا انتها خونده باشی و به این قسمت ها هم رسیده باشی🤩
۲ سال پیشساناز
1💛❤️🧡💚🩵💙💜🤎
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ سال پیشپرنیا
1پیدا کن سهندو خیلی بت احتیاج داره
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
واقعا خیلی💔
۲ سال پیشزهرا
2ممنون از نویسند عزیز بابت این رمان بسیار زیبا و بی نظیر اون واقعا تا آلان لذت بردم از خواندنش انشاالله تا آخر همینطور ادامه بدین،😘🥰🙏
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهی تو عزیزم امیدوارم تا انتها دوسش داشته باشی💚💚💚😍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مبینا
0خب مثل آدم بگین مرده تا این بچه هم منظور حرفاتونو بفهمه خب 🥲😂