پارت پنجاه و دوم :

نازی را که خوابیده بود روی صندلی گذاشت، پیاده شد و آرام در را بست. به سمت ماشین رفت درحالی‌که به شدت شرمنده بود. دختری قدبلند، لاغر با پوستی روشن تقریباً هم‌رنگ خود کیان و ته چهره‌ای مشابه او پیاده شد، تنها تفاوت‌شان چشم‌های دختر بود که به جای خاکستری مشکی رنگ به نظر می‌رسید. آراستگی از سر و روی‌شان می‌بارید چیزی مغایر با سر و وضع این روزهای پرنیان.
کیان لبخندی مهربان بر لب داشت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    اگه پرنیان به کیان دل ببنده و اونم پسش بزنه چقد بد میشه

    ۹ ماه پیش
  • لاله

    1

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    0

    فکرکنم بعدها معلوم بشه کیان باپرنیان نسبت داره مثلا دائی پرنیان باشه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    خیلی پارت خوبی بود😂❤

    ۲ سال پیش
  • نازنین

    1

    ممنونم ازتون واقعا داستانتون محشررررره👏🏻👏🏻👏🏻

    ۲ سال پیش
  • الهام

    0

    خیلی قشنگه و از بیان موضوعتان خیلی راضی هستم ،امیدوارم تا پایان رمان همین تداوم و یکپارچگی ادامه داشته باشد

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    1

    بعضی از آدما واقعا خیلی بد و بی مسئولیت هستند

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    خیلی ممنون ازتون این پارت حرف نداشت کم کم جاهای قشنگ و چیزایی که من میخوام داره میشه 😍😭

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    وایییی چقدر کیان آقا و جنتلمنه چقدر خودش و کاراش قشنگ توصیف شده آدم حس تکیه گاه بودن و مرد واقعی بودن نسبت بهش داره

    ۲ سال پیش
  • پگاه

    0

    مرسی از نویسنده ی عزیز

    ۲ سال پیش
  • انا

    0

    اقامهردادزن بچه مردم ولی دلت به حال بچه خودت هم نسوخت تو خیابون ولشون کردی

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    1

    فقط مهرداد به زمین گرم بخوری زنت دوسش نداشتی بچه چی

    ۲ سال پیش
کپی شد!