پیرانا به قلم مرجان فریدی
پارت صد و سی و هفتم :
صدای قدمهایی را از پشت سرم شنیدم، به سمتش چرخیدم.
رامز جلال و آدمهایش وارد پارکینگ شده بودند. به کیف نقرهای رنگی که به دست داشت چشم دوختم.
نگاه جدیاش را از چشمان خیسم جدا نمیکرد.
_آوردی؟
به آرامی زمزمه کرد:
_من دینم رو به تو خیلی وقت پیش ادا کرده بودم.
کیف را به آرامی به دست مرد لاغراندام و قد بلند کنارش داد، مرد کیف را به سمتم آورد و کنارم گذاشت.
بینیام ر
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
zahra
7چطوریه که هر وقت میام پارتای اخرو میخونم بازم گریم میگیره ؟🥲😭
۱ سال پیشNajva
9شما با وجود این زخم و بخیه ها هنوز زیباترین هستین.💙🖤
۲ سال پیشدنیا
3لعنتی نباید چندین جمله اینقدر درد داشت🥲😭
۲ سال پیشSetayesh
3اگه این اشک ها بزارن بخونم🥺😭
۲ سال پیشدنیز
9میترسم..واقعا میترسم پارت بعدی رو بخونم...
۲ سال پیشایلیا
1بی نظیر بود این پارت حال کردم
۲ سال پیشKara
4آخه الان من چی بگم خدااا🤧🥺😭
۲ سال پیشEli
3حتی نمی تونم حدس بزنم پارت بعدی قراره با چی رو برو بشم:)
۲ سال پیشayden
6غمی که توی این پارت بود:>
۲ سال پیش....
12من رو توی دیالوگ میخواستم زندگی کنی دفن کنید لطفا :)))
۲ سال پیشسارینا
9دارم خفه میشممممم
۲ سال پیشصفیه
12دارم از بغض و گریه میمیرمم
۲ سال پیشFat
10آخ که دردش اینقدر زیاده که صدام رو خفه کرده:)
۲ سال پیشNil
15نشسته روی مبل با ی دستمال کاغذی تو دستم دارم با صدای بلند گریه میکنم و خداروشکر که کسی خونه نیست!!
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فریماه
2احساس میکنم حتی صد بار دیگه ام رمان رو بخونم هر صدبار رو گریه می کنم