پارت هفتاد و پنجم :

چرخیدم به سمت ادوارد. ابرو بالا انداختم، بالاخره یکی از آن عوضی‌ها به سمتم آمد. خوب است. باید افرادم را بیشتر می‌کردم. من باید برنده از آن بازی لعنتی بیرون می‌زدم. گلویم را با تک‌سرفه‌ای تمیز کردم و صدایم را محکم و پرصلابت به گوش همه رساندم:
- برای اینکه عملیات یخ، به من واگذار بشه یا نه...
سکوت مرگباری سالن را فرا گرفت. ادوارد سرش را کمی به علامت تأیید تکان داد، لب باز کرد که چیزی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نرگس

    0

    آی بچمممم

    ۲ سال پیش
  • تمنا

    0

    الان ک برفین خودشو ب مردن زده چطور میخواد ک خواهر زال رو پیدا کنه؟

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    واقعا آدمای بیگناه هم کشته شدن چقدر بد.ممنون عالی بود🙏💐

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    0

    ❤️ 🔥❤️ 🔥❤️ 🔥❤️ 🔥❤️ 🔥❤️ 🔥❤️ 🔥❤️ 🔥

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    1

    بلاخره قلب شیشه کوچولو ظریفش با این همه غم شکست حالا باید دید زال چیکار میکنه 😢

    ۲ سال پیش
  • Narges.g

    2

    آه گلبم 🥲

    ۲ سال پیش
  • شیوا

    1

    و غمناک💔

    ۲ سال پیش
  • شیوا

    1

    خیلی قشنگ بود 🥲

    ۲ سال پیش
  • فیونا

    2

    چه غمناک🥲💔

    ۲ سال پیش
  • دنیا

    2

    آخی🥲 حقم داره والا

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    1

    😢😢

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️