پارت هفتاد و سوم :

الکساندر هم در برابر ادوارد اسلحه‌اش را کشید. حالا هر دو، مرگ را به هم وعده می‌دادند. نگاهی به اطراف انداختم. همه‌ی افراد مسلح، منتظر بودند یکی از این دو بمیرد و بعد پشت آن یکی صف ببندند. به دو مردی که حالا نقاب‌هایشان افتاده بود و با نگاه‌هایی پر از نفرت به هم زل زده بودند نگاه کردم. نفس در سینه‌ام سنگین شد. چیزی نمانده بود تا نمایش اصلی آغاز شود. لبم را گزیدم تا مبادا لبخند ملیحم، مرا Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • برفینِ زال

    0

    اوه اوه دخترم میخاد بیشتر با زال وقت بگذرونه😁🥰

    ۲ سال پیش
  • دنیا

    2

    برفین جان عزیزم حس نمیکنی کاری که میگی هیجان انگیز ترین کارته یکم خطرناکه ؟ 😂😂💔

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    ممنون عالی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    چه شروع قشنگی برفین خوب حال الک جا آورد تا اون باش زور نگه و حالا ادوارد کم کم منتظر پسرش باش قرار بر پیشش 🤪☠

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️