راز شبانه به قلم ساناز لرکی
پارت چهل و هفتم :
راز شبانه انتها:
نظرسنجی:
درد بیش از هوشیاری به سراغ شبانه آمد. در همان حال که زیرلب ناله میکرد چشم گشود. حس بسیار بدی بود. دستش به طرز وحشیانهای درد میکرد. یکدفعه به دستش نگاه کرد امیدوار بود معجزهای شده باشد مثلا انگشتش را پیوند زده باشند اما دستش پانسمان بود و جای انگشتش خالی...
بلندبلند گریه کرد و دانههای درشت اشکش بر بالشت ابریشم چکید. روی تختی نرم در میان جایی شبیه
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Nina
2نه ببین شبانه جان به نظرم اونی که این وسط دو تا شخصیت داره منم. تو یه پارت دلم واسه آراز میسوزه تو یکی دیگه میخوام گردنشو بشکنم. عالیه بی نظیره😍💔
۳ ماه پیشزری گلی
-1داستان یه جوره ، هر لحظه از یکی بدت میاد و میخوای سر به تنش نباشه دو دقیقه بعد دلت براش آتیش میگیره 😐
۴ ماه پیشزری گلی
1جذابیت زیادی داره
۴ ماه پیشNegar
5بنظرم یه دلیلی داره که آراز هی میگه از من بترس ، شاید واقعا ادم بدی نیست اونقدر و داره نقش بازی میکنه
۶ ماه پیشSodaba
5ای آزار را بتین مه بکشم یعنییییی چی دوربین هدیه میدهی سر زخم نفر نمک پاشی میده
۱ سال پیشفاطمه
4عجیبه از یک طرف اراز رو درک میکنم و میفهمم دلم براش میسوزه از طرف دیگهبهش حق نمیدم که انگشت شبانه رو برید و .... دو تا حس متناقض
۲ سال پیشA
2چرا بوس.ش نمیکنه😭😭😭😭😭😭😭😭😭
۲ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
توی اون وضعیت حساس فقط همین سوالو کم داشتیم😁😁
۲ سال پیشالهام
0عالی
۲ سال پیشستاره صدر
5باز آراز چه خوابی برای شبانه دیده
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Kosar
0ای خداااا آراززز مجهول الحال آخهههه دوربین گرفتی براش بیشتر ما و شبانه رو زجر بدیییی داغمون تازه بود تازه ترممم شددددد😭😭