مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت سی و پنجم :
لبخند عمیقتری زد و گفت:
-حرف بزن دورت بگردم. نمیدونی چقدر دلم برای صدات تنگ شده.
با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میاد، شمرده گفتم:
-مادرم... کجاست؟
شونه بالا انداخت و گفت:
-بیرونن. دنبال دکتر میگردن که ببینن میشه امروز مرخصت کرد یا نه!
آب دهنم رو قورت دادم. ماسک اکسیژن رو از روی صورتم برداشتم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-آب.
یه لیوان آب ریخت و دستمال کاغذی ر
لطفا صبر کنید...
