پارت سی و چهارم :

پسر جوونی که حدودا بیست‏ودو ساله می‏زد، با تیپ اسپرت و اخمای تو هم به سمت ما میومد. وقتی نزدیک شد شناختمش. قبلا عکساش رو لیدا بهم نشون داده بود. از همه‌مون کوچیک‌تر بود، ولی همیشه دوست داشت جوری رفتار کنه که انگار از همه‌مون بزرگ‌تره.
از کنارم رد شد و با حرص به سمت آرشیدا رفت و گفت:
-لیدا کجاست؟
آرشیدا آروم گفت:
-سلام.
صداش رو بالا برد و گفت:
-سلام و زهرمار. می‌گم ل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️