عشق معکوس به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و یک :
با کمی اضطراب به سمت در خانه رفتم و زنگ را فشردم و در فوراً باز شد. از پلهها بالا رفتم و مقابل در آپارتمانمان ایستادم. از داخل خانه سر و صدا میآمد. مقنعه و مانتویم را مرتب کردم و زنگ در را زدم. پدرم در را فوراً باز کرد و با دیدنم لبخند زد:
ـ خسته نباشی بابا!
تشکر کردم و آرام پرسیدم:
ـ همه هستند؟
ـ آره عمو ناصرتم اومده!
ـ زنعمو چی؟
ـ نه اون نیست!
داخل رفتم و ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
0چه زودآمدن خواستگاری🙏💋💞