پارت بیست و یک :

با کمی اضطراب به سمت در خانه رفتم و زنگ را فشردم و در فوراً باز شد. از پله‌‌ها بالا رفتم و مقابل در آپارتمانمان ایستادم. از داخل خانه سر و صدا می‌‌آ‌‌مد. مقنعه و مانتویم را مرتب کردم و زنگ در را زدم. پدرم در را فوراً باز کرد و با دیدنم لبخند زد:
ـ خسته نباشی بابا!
تشکر کردم و آرام پرسیدم:
ـ همه هستند؟
ـ آره عمو ناصرتم اومده!
ـ زنعمو چی؟
ـ نه اون نیست!
داخل رفتم و ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    چه زودآمدن خواستگاری🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • جانان

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
  • سام

    1

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • رها

    0

    خوب وجالبه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    به به بالاخره امد خواستگاری ای جونمممم 💃💃😍😍❤️❤️عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️❤️💋💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖💖

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️