عشق معکوس به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و دوم :
یک ربع بعد همه سر سفره جمع بودیم و در حال صرف شام. عمو ناصر و پدرم و حاج آقا مرتب در حال حرف زدن بودند و همین باعث شده بود کمی از میزان اضطرابم کم شود. گوش به حرفهایشان داده بودم اما تمام توجهم به رامین بود. رامین اما انگار هیچ توجهی به من نداشت. آرام بود و خونسرد تا جایی که با خودم فکر کردم شاید مادرم در مورد خواستگار بودنش شوخی کرده باشد. شاید هم به زور پدر و مادرش به خانهامان آمده بود ام
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
♥️
۲ سال پیشاسرا
1یعنی بایه رفتن خونه حاج آقانون چسبیدخواستگاری برقرارشد😁🙏💋💞
۲ سال پیشرها
0داره جالب میشه
۲ سال پیشZarnaz
2چه در لحظه جواب خوبی دادی ایول خوشم اومد 😍❤️عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋❤️
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
♥️
۲ سال پیشزینب
1هرچند بهانه بود اما واقعا ده سال اختلاف خیلی دنیای متفاوتی دارن مگر اینکه یکیشون خودش رو با دیگری تطبیق بده
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
👌❤
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مرضیه
0کاش مانی خواستگاری میکرد ،رامین اصلا خوش اخلاق به نظر نمیاد، مغرور هم هست انگار