پارت پانزده :

متوجه منظورش نشدم و با تعجب گفتم:
_چی قراره دیر بشه؟

مرد جوان که با نوک انگشت عینکش بالا داد حالا نفسش جا آمده بود. سیبیل نازک و ریش پرفسوری داشت که به صورت لاغر و کشیده‌اش نمی‌امد. گفت:

_من با استاد آموزش میونه‌ی خوبی دارم...تا برگه ها دست استاد نرسیده وقت داریم.

بغضم گرفت و به سختی کنارش زدم.

_درسته نخونده بودم‌. ولی اینکه انگ تقلب بهم بچسبه اذیتم می ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    عجیبه اخه ساره اصلا باهاشون صمیمی نیست پس چرا میخوان به زور کمکش کنن؟؟؟!!!اکیپ مهتاب و بچه ها منظورمه

    ۱۲ ماه پیش
  • مبینا

    2

    اه چه قدر مامانش رو مخه. این بچه این ور بین کلی اتفاق گیر افتاده اون وقت مامان خانم هی زنگ میزنه میگه بیا😐😂

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!