قرار قلب های ما به قلم نصیبه رمضانی
پارت پانزده :
متوجه منظورش نشدم و با تعجب گفتم:
_چی قراره دیر بشه؟
مرد جوان که با نوک انگشت عینکش بالا داد حالا نفسش جا آمده بود. سیبیل نازک و ریش پرفسوری داشت که به صورت لاغر و کشیدهاش نمیامد. گفت:
_من با استاد آموزش میونهی خوبی دارم...تا برگه ها دست استاد نرسیده وقت داریم.
بغضم گرفت و به سختی کنارش زدم.
_درسته نخونده بودم. ولی اینکه انگ تقلب بهم بچسبه اذیتم می ک
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1عجیبه اخه ساره اصلا باهاشون صمیمی نیست پس چرا میخوان به زور کمکش کنن؟؟؟!!!اکیپ مهتاب و بچه ها منظورمه