رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و هشتم :
گل نسا
_توروخدا ارباب،
این کارو نکنید،دختر بیچاره گناه داره،
بچه از بارش رفته،حال روز خوبی نداره توروخدا ارباب..
میگفتم و دلم به حال آفتاب بیچاره پر پر بود،که ارباب داد بلندی زد :
_دیوونم نکن گل نسا،نزار بلای که سر آفتاب مادر مرده آوردم سر تو یکی هم بیارم،
من تصمیم رو گرفتم،من دیگه اجازه نمیدم این خفت دنبالم راه بیوفته و مورد خنده ی این رعیت زاده ی های پاپتی دهاتی ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.