رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و ششم :
چند روز بود که نه آب خورده بودم نه غذا،چند روز میشد که جلو چشمام بسته بود و توی تاریکی محض غرق بودم،تو گوشام پنبه گزاشته بودن و دست و پا بسته بودم،
هیچ کس نمیدیدم، هیچ کس...
تا اینکه،
باریکه نوری تو صورتم میخورد و نمیفهمیدم برای چیه،اصلا نمیدونستم این نور از کجا داره تو صورتم میخوره...
کم کم صدای قار قار کلاغ ها سکوت اون دورم رو میشکست و باد خنکی صورتم رو نوازش میکرد،دستم رو
ستی
00واقعا عالیه من ازاین رمانهای رعیت و اربابی خیلی دوست دارم دستت درد نکنه نویسنده