رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و چهارم :
مادرم حلقه ای از اشک تو چشماش خودنمایی میکرد،تحمل هر چیزی رو داشتم غیر اشک های مادرم بخاطر همین لبخندی به لبم نشوندم و گفتم:
_خب دیگه من باید برم،الانه که دیر بشه و ارباب عصبانی بشه،اگه اجازه بده حتما یه روز دیگه هم میام بهتون سرمیزنم...
سه نفرشون غم بزرگی تو چهرشون بیداد میکرد،خودمم دست کمی از اونا نداشتم اما بچم داشت به دنیا میومد،به زودی صاحب فرزند میشدم و مادر میشدم...
به
مریم
00خوب