پارت بیست و چهارم :

مادرم حلقه ای از اشک تو چشماش خودنمایی میکرد،تحمل هر چیزی رو داشتم غیر اشک های مادرم بخاطر همین لبخندی به لبم نشوندم و گفتم:
_خب دیگه من باید برم،الانه که دیر بشه و ارباب عصبانی بشه،اگه اجازه بده حتما یه روز دیگه هم میام بهتون سرمیزنم‌...
سه نفرشون غم بزرگی تو چهرشون بیداد میکرد،خودمم دست کمی از اونا نداشتم اما بچم داشت به دنیا میومد،به زودی صاحب فرزند میشدم و مادر میشدم...
به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    00

    خوب

    ۴ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.