رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و دوم :
پوران استکان طلای رنگ رو از روی میز برداشت و گفت:
_خاله جان،
خانم بزرگ این عمارت،غمت نباشه،کاری میکنم اون آفتاب رعیت زاده با شرم و ننگ از این عمارت پاش رو بیرون بزاره مطمعن باش...
از روی صندلی گهواره ایم بلند شدم و به سمت پوران قدم برداشتم:
_ببین پوران،
هرکاری،هر بلای که میخوای سرش بیار فقط کاری کن از چشم سپند بیوفته،
چشم از پوران گرفتم و از پنجره به حیاط عما
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.