پارت هشتاد و هشتم :


با اینکه نمی دید اما لبخند خسته ای زدم و با حالتی بی انرژی به سمت اتاق رفتم.
- نه، هر وقت آندریا برگشت بفرستش پیشم.
به سختی و در اوج خستگی و بی حالی خودم رو به اتاق رسوندم و وسطش دراز کشیدم.
بی هدف و با خط فکری ای یخ زده به سقف زل زدم و دست هام رو زیر سرم گذاشتم.
بدون داروها نمی تونستم سرپا وایسم، اضطراب و نگرانی هم بدتر ضعیفم کرده بودن.
مثل کسی که آخرین لحظات عمرش رو می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل

    4

    وای خدا قلبم ترکید

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    3

    فقط میتونم بگم آخ بیچاره ها دلم براشون میسوزه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️