پارت هشتاد و نهم :
سرش رو به چپ و راست تکون داد و لبخند بی پروایی روی درد آشکار قلبش گذاشت.
- دیگه مهم نیست...
یعنی ممکن بود داستانی از گذشته اش رو شنیده باشه؟!
- میای بریم بیرون؟
نگاهم رو که دید انگار جواب رد احتمالیم رو پیش بینی کرد چون بلافاصله گفت: امشب آخرین شبیه که اینجام، دوست دارم با تو بگذرونم... اگه خودت بخوای.
فرصتی به غلبهٔ احساسات منفی و ضعف جسمیم نکردم و به همراهش از روی سکو
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
ر
6واوی وای به هوش دنیرو وای فک کنم از شباهت پدر و دختر فهمیده
۲ سال پیشلیلا
6چه قدر این دنیرو فهمیده و عاقله
۲ سال پیشمهیا
8توروخدا پارت هدیه بده جای بدی تموم شد🥺
۲ سال پیشصحرا
3وووااااووو واقعا میره برای خدافظی شاید دنیرو بتونه متقاعدش کنه ک بره و اینکه این دنیرو هم جلب بوده ها چطور فهمیده یعنی
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

درسا
7کاش مغز این پیر مرده رو داشتم