پارت هشتاد و هشتم :
با اینکه نمی دید اما لبخند خسته ای زدم و با حالتی بی انرژی به سمت اتاق رفتم.
- نه، هر وقت آندریا برگشت بفرستش پیشم.
به سختی و در اوج خستگی و بی حالی خودم رو به اتاق رسوندم و وسطش دراز کشیدم.
بی هدف و با خط فکری ای یخ زده به سقف زل زدم و دست هام رو زیر سرم گذاشتم.
بدون داروها نمی تونستم سرپا وایسم، اضطراب و نگرانی هم بدتر ضعیفم کرده بودن.
مثل کسی که آخرین لحظات عمرش رو می
لطفا صبر کنید...

سهیل
4وای خدا قلبم ترکید