پارت هشتاد و ششم :
مامان؟
غلتی سر جام زدم و با چشم های بسته بغلش کردم.
- ببخشید دیشب زود خوابم برد، نفهمیدم کی اومدی.
سرم رو بین موهای خوش بوش فرو کردم و با صدایی که بخاطر خواب گرفته بود، دم گوشش زمزمه کردم: باشه برا امشب...
- واقعنی؟ امشبم میای؟
لبخند کمرنگی زدم و با همون چشم های بسته و روح و جسمی که نصفش خواب بود، ادامه دادم: خودم می برمت حموم، موهات رو می بافم، انقدر باهات حرف میزنم تا خواب
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
فیونا
3عاشق دنیرو ام خیلی خوبه😂❤️:) آندریا... کنار پدرش... در یک قاب...🥺✨
۲ سال پیششهبازی
3خیلی خوبهههه ممنونمم واقعا بعد چندسال ازخماری دراومدم فقط اخرش بهم برسن 😍😍
۲ سال پیشفخری
2عالی دست نویسنده جان درد نکنه🙏🏻🙏🏻❤❤
۲ سال پیشمریم
3دنیرو خیلی بامزس 😍 ولی کاش آخرش قشنگ تموم بشه رویا خیلی سختی کشید🥲
۲ سال پیشلیلا
3پیرمردرو دوست دارم باحاله
۲ سال پیشمهیا
2وای خدا کاش زودتر حافظش برگرده☹️
۲ سال پیشیاسمن
3ای جان چه جالب😍😍
۲ سال پیشنسترن
3پیرمرد غرغرو.خوشم میاد ازش😁
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

درسا
2واییی دنیرو