پارت هشتاد و پنجم :

تک خنده ای کردم و سعی کردم بحث رو متفاوت جلوه بدم.
- چه طوریه که هر دوتامون اصرار داریم خودمون رو خطرناکو غیرقابل اعتماد جلوه بدیم؟!
خندید و فشار دستش رو همزمان با تپش بلند قلبم دور دستم احساس کردم.
- نه ولی جدی میگم، مراقب خودت و دخترت باش چیزهای خطرناک حتی توی این شهر کوچیک و دوست داشتی هم پیدا میشن.
سری تکون دادم و در حالی که تموم توجهم معطوف دستش دور دستم بود، آهسته گفتم:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عالیه

    1

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • درسا

    3

    قلبم درد گرفت 🥹

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    1

    آخ قلبم💔💔

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    1

    🥺

    ۲ سال پیش
  • مهیا

    11

    باید میگفت همه چیو اینجاست ک شاعر میگه حتی اگه فراموشی هم بگیرم وقتی باز ببینمت دوباره عاشفت میشم عشق واقعی همینه🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️