پارت هفده :

اگرچه صدای ساحل را نمی‌فهمید، اما از لرزش صدای ماهرخ فهمید بغض ساحل شکست و ماهرخ از شنیدن هق‌هق دخترش، گریست.
- برو مادر... دل‌مشغولی برات درست نمی‌کنیم. برو به امتحان فردات برس هرچی شد خبر می‌دم.
همزمان که انگشت سبّابۀ ماهرخ برای قطع تماس به طرف دیگر لغزید، در اتاق باز شد و قامت دکتر، با آن لباس‌های سبز تیره مقابل دیدگان کسری نقش بست.
جوان بود و همکار سایه؛ مژه‌هایش شبیه سØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Helia

    0

    واقعا دوست سایه یکم شک بر انگیزه

    ۹ ماه پیش
  • بهاره

    1

    خوب و قشنگ داره جلو میره.

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    خداروشکر

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    الان نمیشه نظرداد،باید پیش رفت تاببینیم چی میشه

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ❤️🙏🏻

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    خیلی عالی بود وپر از راز ممنون حنانه جون قلمتون پایدار👏👏👏👌🙏🌺

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنونم از شما❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️