چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت هفده :
اگرچه صدای ساحل را نمیفهمید، اما از لرزش صدای ماهرخ فهمید بغض ساحل شکست و ماهرخ از شنیدن هقهق دخترش، گریست.
- برو مادر... دلمشغولی برات درست نمیکنیم. برو به امتحان فردات برس هرچی شد خبر میدم.
همزمان که انگشت سبّابۀ ماهرخ برای قطع تماس به طرف دیگر لغزید، در اتاق باز شد و قامت دکتر، با آن لباسهای سبز تیره مقابل دیدگان کسری نقش بست.
جوان بود و همکار سایه؛ مژههایش شبیه س
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
بهاره
1خوب و قشنگ داره جلو میره.
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
خداروشکر
۱ سال پیشاکرم بانو
0الان نمیشه نظرداد،باید پیش رفت تاببینیم چی میشه
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
❤️🙏🏻
۲ سال پیشAa
0خیلی عالی بود وپر از راز ممنون حنانه جون قلمتون پایدار👏👏👏👌🙏🌺
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنونم از شما❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0واقعا دوست سایه یکم شک بر انگیزه