به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت چهل و چهارم :
انگار او هم بازگشته بود به قالب خشن و بیرحم خود. ابرو بالا انداختم، صاحب است دیگر... اصلاً عبوس نباشد صاحب نمیشود. با تحکم دستور داد:
- بخند و قدم بزن.
کارهایی که گفت را انجام دادم. با همان خندهی مسخره پرسیدم: «کجایی؟!»
خشمگین غرید: «به تو مربوط نیست... سوال نپرس، قدم بزن، با صدای بلند بخند و طوری رفتار کن که انگار داری با دوست صمیمیت حرف میزنی.»
ناچار اطاعت کرده و کارها
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
❣️✨️زالِ من
3نهههههههه منم هستم و بیشتریا دیگه
۲ سال پیشKimia
1خوشحالم تنها نیستم😂✨
۲ سال پیشدنیا
4الله وکیلی هوش و جرعت این دخترو داشتماا ینی اصن اووووف😂🤤 مگه داریم رمان به این خوبی؟ با خوندن این رمان اخرش به این نتیجه میرسم″هیچوقت نزار حرکت بعدیتو حدس بزنن″😂👌🏼👀
۲ سال پیشSa adat
3مثل همیشه عالیه ممنون از خانوم نویسنده 🙏🌹
۲ سال پیشم.ر
0عجب پارتی
۲ سال پیشʸᵒᵒᵍⁱ
5ای کاش برفین و زال باهم اوکی بشن.
۲ سال پیشتمنا
3اصلا انگار فیلم گنگستری خارجیه از بس خوب نوشته شده مرسی نویسنده🌹
۲ سال پیشاسرا
1بیچاره هانمیدونن اگه مرت ادامه میدادپته برفین شایدریحته میشد🙏
۲ سال پیشفیونا
5خعلی باحال بود😎❤️ عاشق کلکل های زال و برفینم🌝🤌🏻
۲ سال پیشفاطمه
5عجب نمایشی بود برگ ریزون بود واقعا شوک شدم با مروت بیچار عمرش کوتاه بود نتونست چیزی بگه 🤣🤣 عاشق خونسردی زال شدم همش فقط دوست دار سر به سر برفین بزار برفین که همیشه زود جوش میار تاز حسودی به زال میکن
۲ سال پیشنمیدونم
2یعنی همش نقشه بود؟😳
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Kimia
7الان فقط منم که میخوام زال و برفین باهم اوکی شن؟🌝 خسته نباشی عزیزم خیلی خوب بود✨