پارت هفتاد و یک :


با شنیدن صدای ادلاین از فکر بیرون اومدم و بلند شدم.
- آماده‌ست، بیا بگیرش.
سری تکون دادم و با تشکر زیرلبی‌ای سینی رو از دستش گرفتم.
نیم نگاهی بهم انداخت و آهسته گفت: گوشهٔ لبت چرا کبوده؟ صبحونه رو برای کی می‌بری؟
هنوز جوابش رو نداده بودم که صدای دنیرو از پشت سرم اومد.
- استلا؟
به سمتش برگشتم و سوالی بهش نگاه کردم.
با دیدن صورتم، دهن نیمه بازش بسته شد و حرفی ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    3

    طفلک رویا🥺

    ۱۱ ماه پیش
  • آره

    0

    وای بیچاره رویا

    ۱۰ ماه پیش
  • زینب

    7

    عاااالی رمان به جاهای دوست داشتنیم رسیده🥲 تو اوج پارت تموم شد خدای من تو کل داستان آراد حس یه حمایگرو کامل انتقال میده❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️