پارت هفتاد و یک :
با شنیدن صدای ادلاین از فکر بیرون اومدم و بلند شدم.
- آمادهست، بیا بگیرش.
سری تکون دادم و با تشکر زیرلبیای سینی رو از دستش گرفتم.
نیم نگاهی بهم انداخت و آهسته گفت: گوشهٔ لبت چرا کبوده؟ صبحونه رو برای کی میبری؟
هنوز جوابش رو نداده بودم که صدای دنیرو از پشت سرم اومد.
- استلا؟
به سمتش برگشتم و سوالی بهش نگاه کردم.
با دیدن صورتم، دهن نیمه بازش بسته شد و حرفی ک
لطفا صبر کنید...

ثریا
3طفلک رویا🥺