پارت هفتاد :
با شنیدن حرفم مثل کسی که از خلاء بیرون اومده باشه، ناگهان به سمتم برگشت و با شتاب خودش رو بهم رسوند.
غرق تعجب بودم که شونههام رو تکون داد و نگاه پریشونش رو به چشمهام دوخت.
- باهام حرف بزن، می خوام صدات رو بشنوم.
با گیجی فقط بهش نگاه کردم که با کلافگی پلکهاش و روی هم فشار داد و عصبی گفت: حرف بزن رویا، تو واقعیای؟
لبهای خشکم رو با زبون تر کردم و آهسته گفتم: خودمم...
لطفا صبر کنید...

ثریا
1آرادمممممم ❤️ 🔥