پارت هفتاد :


با شنیدن حرفم مثل کسی که از خلاء بیرون اومده باشه، ناگهان به سمتم برگشت و با شتاب خودش رو بهم رسوند.
غرق تعجب بودم که شونه‌هام رو تکون داد و نگاه پریشونش رو به چشم‌هام دوخت.
- باهام حرف بزن، می خوام صدات رو بشنوم.
با گیجی فقط بهش نگاه کردم که با کلافگی پلک‌هاش و روی هم فشار داد و عصبی گفت: حرف بزن رویا، تو واقعی‌ای؟
لب‌های خشکم رو با زبون تر کردم و آهسته گفتم: خودمم...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    1

    آرادمممممم ❤️ 🔥

    ۱۱ ماه پیش
  • تارا آرام

    8

    به نام خدا، در خماری پارت هستم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️