پارت هفتاد و دوم :

بعدش فهمیدم قرار نیست کسی پیدامون کنه، برای همین خودم دست به کار شدم و خواستم با کمک نازنین از دست رامتین فرار کنم اما نتیجه‌اش هیچی جز یه بدبختی بزرگتر نشد.
چشم که باز کردم دیدم فقط اختیار اشک‌هام رو دارم... دیدم که بی‌رحمانه به تخت بسته شده‌ام و جواب گریه‌ها و التماس‌هام رو فقط با کتک و قرص‌های حال به هم زن میدن.
همشون کر کور و لال بودن هیچ‌کدومشون هیچ‌کدوم از حرف‌هام رو با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    2

    خسته نباشی عزیزم ❤️ 🔥

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️