پارت شصت و هفتم :
لبخند غمگینی زدم و آهسته زمزمه کردم: همین برای رفتنت کافی نیست؟!
بیتوجه به سوال تلخم، با حالتی که انگار داشت حرف قبلیش رو ادامه میداد، گفت: اما اون دیگه دوست نداره، انگار کاملاً از دستش دادی...
لب باز کردم تا حرف بزنم و ازش دفاع کنم، بگم رایان هیچوقت از عشق من دست نمیکشه، هیچوقت برای همیشه از دستش نمیدم اما فکر کردن بهش کافی بود تا سکوت کنم و تسلیم پیشداوری تلخ و در عی
لطفا صبر کنید...

ثریا
2یعنی کیه🤔