پارت شصت و هفتم :


لبخند غمگینی زدم و آهسته زمزمه کردم: همین برای رفتنت کافی نیست؟!
بی‌توجه به سوال تلخم، با حالتی که انگار داشت حرف قبلیش رو ادامه می‌داد، گفت: اما اون دیگه دوست نداره، انگار کاملاً از دستش دادی...
لب باز کردم تا حرف بزنم و ازش دفاع کنم، بگم رایان هیچ‌وقت از عشق من دست نمی‌کشه، هیچ‌وقت برای همیشه از دستش نمیدم اما فکر کردن بهش کافی بود تا سکوت کنم و تسلیم پیش‌داوری تلخ و در عی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    2

    یعنی کیه🤔

    ۱۱ ماه پیش
  • مهرال

    2

    دست مریزاد بگم عالی هستی هم کم گفتم از خوندن رمانت لذت میبرم

    ۲ سال پیش
  • سهیل

    6

    نکنه نازنین بود 🤔🤔🤔🤔👏👏👏❤️ 🔥👌👌❤️ 🔥❤️ 🔥

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️