پارت شصت و هشتم :
با هر قدمی که به جلو برمیداشتم سنگینی تموم دنیا رو روی شونههام احساس میکردم.
دستهام با حالتی بیاختیار مشت، و بعد از چند ثانیه با بیطاقتی دوباره باز میشدن؛ احساس میکردم دارم از درون آتیش میگیرم و به محض لب باز کردن شعله میکشم.
صدای قدمهاش رو از پشت سرم شنیدم و بعد با پیچیدن صدای نیمه تمسخرآمیز و بیخیالش توی گوشم، پلکهام و با کلافگی روی هم فشار دادم.
- ا
لطفا صبر کنید...

سهیل
5حدسم درست بود..گناه داره نازنین