پارت شصت و هشتم :


با هر قدمی که به جلو برمی‌داشتم سنگینی تموم دنیا رو روی شونه‌هام احساس می‌کردم.
دست‌هام با حالتی بی‌اختیار مشت، و بعد از چند ثانیه با بی‌طاقتی دوباره باز می‌شدن؛ احساس می‌کردم دارم از درون آتیش می‌گیرم و به محض لب باز کردن شعله می‌کشم.
صدای قدم‌هاش رو از پشت سرم شنیدم و بعد با پیچیدن صدای نیمه تمسخرآمیز و بی‌خیالش توی گوشم، پلک‌هام و با کلافگی روی هم فشار دادم.
- ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل

    5

    حدسم درست بود..گناه داره نازنین

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️