پارت پنجاه و ششم :


نتونستم حرفی بزنم، انگار لال شده بودم.
افکارش دیوونه کننده بود مثل سکوت سنگین توی سرم کرکننده بود.
نمی‌خواستم این‌طوری بشه، از اتاق بیرون رفت و منم دنبالش نرفتم.
نخواستم دروغم رو توجیه یا اصلاح کنم چون خوب می‌دونستم که هیچ حرفی نمی‌تونه اوضاع رو درست کنه؛ خودم خواستم برم، گفتم میرم، تصمیم خودم بود اما حالا احساس می‌کردم که از تنها جایی که می‌تونم آرامش داشته باشم بی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    1

    اون مادر خوبی نیست همسر خوبی هم نمیتونه باشه حتی اگه رایان برگرده هم بنظرم این درست نمیشه

    ۱ سال پیش
  • نرگس

    6

    فکر کنم با ایدن ازدواج کنه وااای کاش یک آشنا بیاد تو داستان

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    6

    اخی چه قدر احساساتی

    ۲ سال پیش
کپی شد!