پارت پنجاه و هفتم :
بعد از این حرف چرخی دور خودم زدم و با حالتی بیتعادل به سمت در رفتم.
مثل همیشه پلهای پشت سرم رو خراب کرده بودم، حالا دیگه حتی اگه میخواستم هم باید میرفتم...
- پس آندریا چی میشه؟
بدون اینکه بایستم، آهسته گفتم: براش متأسفم که همچین مادر افتضاحی داره!
بعد هم بیتوجه به ابهامی که توی قلبش باقی گذاشته بودم از رستوران بیرون زدم و بیهدف به سمت مقصدی که قلبم گذاشته بود
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهسا
6وایییییی چه خوبببببب این پارتههههه خیلیییی قشنگههه😍😍😍😍
۲ سال پیش***
3بلخره...🥹🫠
۲ سال پیشفاطمه
3نه تورو خدا نویسنده لطفا پایانش خوش باشه
۲ سال پیشVenus
8تا اینجا خوب پیش رفته..امیدوارم رنگ آرامش رو ببینه ...نمی دونم چرا خودمم دارم دپرس میشم ...احساس میکنم پایان غمگین داره...
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Asra
3کاشکی رایان حافظه اش برگرده🥹🌹