به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت بیست و نهم :
عبدالله اقبال... مردی حدوداً سی و پنج ساله با چشمانی درشت و هیکلی همانند غولهای بیابانی. فکر کنم تنها کسی باشد که بتواند از پس صاحب بر بیاید. نفرات بعدی نیز یک به یک خود را معرفی کردند و درکنار یکدیگر ایستادند. همه کت و شلوار مشکی رنگ تنشان بود. نتنها لباس بلکه اخمهایشان نیز باهم ست بود. نیشخندی به چهرهی عبوسشان زدم. نقاب مناسبی را به چهره زده بودند. هیچکس نمیفهمد چه موجودات وحشتناکی
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
بچم برفین روی این چیزا دقت زیادی داره😂
۶ ماه پیشثریا
0قوانین سختی دارن👀
۱ سال پیش
ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
تازه کجاش و دیدی، هنوز اولشه
۱ سال پیشDfvfr
0خوبه
۲ سال پیشنمیدانم
4شاید مسخره باشه ولی بیشتر از هر چیزی کنجکاوم بدونم صاحب کیه و تو گذشتش چه اتفاقی افتاده🤔😂
۲ سال پیشفاطمه
2آخی برفین اگه بدون بیست سال پیش چه اتفاقی برای صاحب افتاد بجز سادیسم بودنش چه اتفاقی افتاده و الک بتون کمک کن عالی میشه 😎
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Aylar
0از جمله اخم هاشون هم با یکدیگر ست بود واقعا خیلی بخاطرش خندم گرفت😂😂